۹ ماهه شدیم
-
تاریخ: 1404/9/9 ساعت: 20:20
حسِ خوبِ این اس یهویی"٩ ماهه شدنموووووووووون مبااااااااارك خاااااانومم ^________^❤️❤️❤️❤️" رو چه جوری میشه بیان کرد؟ دلم غنج رفت و بغض کردم :) عشقمون پایدار مردِ خوبم نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی ۱۳۹۵ ساعت 19:56 توسط რe | زندگے اگر هــــزار بار بـــود ...ـــــــ بار دیگَـــر تـو ..بارِ دیگَ...
یه سالگی :*
-
تاریخ: 1400/6/2 ساعت: 16:40
۹ ماهه شدیم جمعه بیست و چهارم دی ۱۳۹۵ • 19:56 حسِ خوبِ این اس یهویی"٩ ماهه شدنموووووووووون مبااااااااارك خاااااانومم ^________^❤️❤️❤️❤️
جوراب هایِ بدبو
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:15
جوراب هایِ بدبو یکشنبه سوم بهمن ۱۳۹۵ • 20:39 بعضی حرف ها مثل جوراب های بدبو هستند...حالا چه شنیده باشی چه گفته باشی .. میماند گوشه ی دلت و کز میکند همانجا... تو هم هی فشارش میدهی گوشه تر، توی سوراخ سمبه های قلبت که نبینی اش، که یادت نیاید... اما جوراب ها بو گرفته اند... هر از گاهی مثل آتشفشان از قلب...
از کی هنرمند شدی
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:15
از کی هنرمند شدی یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۵ • 20:34 امروز که مامان مثلِ همیشه برای خرید وسایل نقاشیم همراهم اومد یهو گفت: میدونی از کی هنرمند شدی؟ از همون موقعی که کاریکاتورها و نقاشی هایِ روزنامه ها میبردی و میچسبوندی تو دفترهات من فهمیدم آدم خلاقی هستی :)) روزمرگی რe •
بدون دلهره
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 19:56
بدون دلهره شنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۵ • 16:12 خیلی اتفاقا افتاده تو این مدت که بزرگترم کرده ...:) شاید در ظاهر همون کوچولوئم به قول آقای محترممون :)) اتفاقایی که افتاد: ۱.مخفی کاری زهرا درباره دوره ۲-ناراحتی من و آقا :( ۳-صحبت های من و فاطما ۴-صحبت های دوتایی با فاطما ۵-سوال آقای روابط درباره زهرا
خدا مهربونی کرد
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 19:56
خدا مهربونی کرد جمعه دهم دی ۱۳۹۵ • 12:43 خدا مهربونی کرد تو رو سپرد دست خودم دستتُ گرفتم و فهمیدم عاشقت شدم . چه حسِ خوبی داره سکوتت و نگاهت وقتی خواننده کافه این آهنگ رو با گیتار میزنه و همه متوجه حالتِ خاص تو میشن و اذیتت میکنن . وقتی همه رو به زور میرسونی خونشون که تنها باشیم باهم و بهم میگی ب
باهم برید
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 19:56
باهم برید جمعه بیست و چهارم دی ۱۳۹۵ • 20:0 امروز به مامانم گفتم دلم گرفته :( گفت برو پیاده روی بعد از کلاسِت گفتم تنهایی حال نمیده! میگه خب باهم برید :)) من میگمکه درس داره و اینکه نمیشه :( بهش میگم کلی میخنده از حرفِ مامان یهو اس میده ساعت ۱۲ میام دنبالت بریم دور بزنیم من ^_____^ რe •
جوراب هایِ بدبو
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 19:56
جوراب هایِ بدبو یکشنبه سوم بهمن ۱۳۹۵ • 20:39 بعضی حرف ها مثل جوراب های بدبو هستند...حالا چه شنیده باشی چه گفته باشی .. میماند گوشه ی دلت و کز میکند همانجا... تو هم هی فشارش میدهی گوشه تر، توی سوراخ سمبه های قلبت که نبینی اش، که یادت نیاید... اما جوراب ها بو گرفته اند... هر از گاهی مثل آتشفشان از قلب
از کی هنرمند شدی
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 19:56
از کی هنرمند شدی یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۵ • 20:34 امروز که مامان مثلِ همیشه برای خرید وسایل نقاشیم همراهم اومد یهو گفت: میدونی از کی هنرمند شدی؟ از همون موقعی که کاریکاتورها و نقاشی هایِ روزنامه ها میبردی و میچسبوندی تو دفترهات من فهمیدم آدم خلاقی هستی :)) روزمرگی რe •
قاتلِ ذوق
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 19:56
قاتلِ ذوق سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۶ • 23:1 وقتی از صبح ذوق اینو داری که عصر میبینیش و عصر با ذوق آماده میشی و خودشَم همیطور بعد همون موقع خریدار ماشین ، بیاد ماشین رو یهویی ببره ....من و تو რe •
قول قول قول
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 19:56
-قول بده اروم و قوی باشی :) +قول
سر به مهر
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 20:46
نمیدونم چرا لیلا حاتمی رو تو فیلم سر به مهر به خاطر ترسو بودنش سرزنش میکردم
سلام آرامش
-
تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 22:41
۲۵ مهر مساوی بود با ۶ ماهه شدنمون3> بعد از چند روز بی حوصله بودن سر قضیه زهرا ، امروز قضیه زبان رو گفتیم و متوجه گندهایی که زده شد و ه ج رو برگردوند به گروه و سعی کرد از دل هممون در بیاره ولی واقعیتش حس میکنم توبه گرگ مرگه! تصمیم گرفتم دید و سطح توقعمو نسبت بهش پایین بیارم که دیگه آرامشم رو نتونه بگ...
ادم میتونه از خوشی بمیره؟!
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 21:55
عاشقِ وقتاییم که به خاطر وجودِ من خدا رو شکر میکنی و از اینکه شدیم مثه دو تا دوست صمیمی میگی :) و میگی که این باعث شده هر روز علاقه ت بیشتر از قبل بشه..
طوطی بازی
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 21:55
عاشق وقتاییم که تو چت بازی میکنیم و هی مثه طوطی حرف همو تکرار میکنیم و من یهو مینویسم عاشقتم یا دوست دارم و تو یهوویی میگی من بیییشترر :))) بعد خیلی شیک من ذوق مرگ و برنده میشم ^_^
رویای ابنباتی 2
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 21:55
دلم بازم روزایی مثه اون روزی که بعد دربی رفتیم لب دریا رو میخواد...
تجربه 1
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 21:55
کوچیک که بودم وقتی احساس تنهایی میکردم به هر دلیلی میرفتم تو کمد دیواری ....
گردش در ناکجاآباد بی آنتن طور
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 21:55
وقتی با زن عمو و دخترعمویی که تازه اومدن شهرمون اسم و فامیل بازی میکنیم و واسه اسم و فامیل اسم تو رو مینویسه و دلتنگی بیشتر اذیتم میکنه :((...
بدشانسی
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 21:55
بدشانسی وقتیه که مامانت میگه آماده شو و تو سرگرم کارات میشی و از گوشی غافل چند دقیقه بعد میبینی اس داری و با اینکه فک میکنی باز همراه اول و هزار اس دلخوش کن تبلیغاتیه ، نوتیفیکشن رو چک میکنی و میبینی 9 تا اس داده :(( و تو حواست نبوده و بدونی که درست اس ها روبخونی و اس میدی و میبینی دلیور نمیشه و چشم...
سه ماه گذشت
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 21:55
دیروز شد سه ماه ^___^